حسن حسن زاده آملى

392

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

هرآينه عالم همين عالم است . آيا نمىبينى كه صورتى كه در خواب مىبينى اين مادّه را كه صورت طبيعيّه دارد ندارد و مع هذا مىگويى : فلان را در خواب ديدم ، و در بيدارى صورتى را خيال مىكنى كه اين مادّه را ندارد و صورت محضه است و مىگويى در انديشهء فلان بودم . شيخ محيى الدين مىگويد : « نيست اشتباهى بزرگتر از اشتباه متخيّل به محسوس » . اين است كه حكما در تعريف حكمت فرموده‌اند كه : « الحكمة صيرورة النفس الناطقه عالما عقليّا مشابها للعالم العينى » . و معلوم است كه نفس ناطقهء حكيم مادهء عالم را ندارد و صور عقليّه و هيويّهء عالم را دارا است و عالم نورى شده است . و اينكه گفتيم : شيئيّت به صورت است ، أعم از هيئت و نوعيّت بود ، ما به - الشىء بالفعل مراد بود ، مثل نفس ناطقه را كه هويّت و تشخّص بدن به اوست و او باقى است شامل است . پس مراد به لون دگر و كون دگر ، نه مباينت است تا توهّم كنى كه عدل نيست ، بلكه فنون و اطوار و شئون يك وجود است . مثلا صورت زيد در آينه همين صورت خارجيّه است با آنكه در وضع و جهت و غيرهما متخالفند ، خاصّه هرگاه روحى كه در صورت خارج آينه است در آن باشد و آن صورت غنى از مظهرى كه آينه است باشد او زيد است . يك دليل بر تجرّد نفس ناطقه غناى اوست ازين بدن طبيعى در نوم و شبه آن ، چه در نوم بدن مثالى را مستعمل است و آن را تحريك مىكند و به آن فاعل و منفعل مىشود و به اكثر قواى به آن تعلّق دارد . « نقل هرچيزى بود هم لايقش - اه » جواب است از انتقال عرض ، كه اين عرض‌ها با قيد اين مرتبهء دنيويّت منتقل نشده‌اند چنان كه حقّ تعالى فرموده : وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً « 1 » ، بلكه چون اصل محفوظ در مراتب كه مثل شكل و صورت و نفس ناطقه هويّت بخش بقوة اللّه تعالى واحد است بودن آن بودن اين است چنان كه مىگوئى : اعراض يا غيرها به ذهن منتقل مىشوند ، نه مراد انتقال عرفى است و نه آنكه با مادّه

--> ( 1 ) - سورهء بقره 2 - آيهء 25 .